دستانم را به نشانه تسلیم بالای سر ببرم
و مرگ را
تنها مرگ را صدا کنم
برچسب:
نویسنده: نگار حبیبی
چشم در چشم خدا می نشستم و از عشق می گفتم!
چون مسیح وقتی به صلیبم می کشیدند لبخند می زدم
چون ایوب در اوج سختی شکرگویان بود
دوست داشتم خیلی خیلی خیلی انسان تر بودم
خیلی
برچسب:
نویسنده: نگار حبیبی
شاید....
شاید چون تنها سال هایی که فکر کردم همان سال هایی که با تو بودم و تنها راهی که توانستم تو را فراموش کنم، فکر نکردن بود! من 5 سال فکر نکردم.. حتی ثانیه ای!! و همه این هزاران روز را دویدم.. جیغ زدم! تا نه فرصت کنم فکر کنم و نه بشنوم صدایی را
برچسب:
نویسنده: نگار حبیبی
برچسب:
نویسنده: نگار حبیبی
تو اگر بودی میرا با من نمیادی..
و همینجا فهمیدم حکمت خدا را
پیدا نوشت: همسرم خیلی انسان مقید به مذهب نیست
برچسب:
نویسنده: نگار حبیبی
خوردن یک فنجان چای در یک کافه کوچک و معمولی بدون دغدغه گذشته و آینده از تو طلب دارم میرا!
گفتن و شنیدن یک دوستت دارم و یک آغوش جاودانه از تو طلب دارم میرا!
و بدهکارم به تو همه سراب هایی که در من دیدی و من نه آن بودم!
برچسب:
نویسنده: نگار حبیبی
پنهانی منتظر بود کادویی برایش خریده باشم
خریده بودم! آن هم حدودا با همه پولم(یک دست بند ساده طلا)
اما نباید به او میدادم
تا راحت تر پر بکشد و برود به سوی آسمان و خوشبختی اش
برچسب:
نویسنده: نگار حبیبی
و من برای همین دلیل ساده... بگذریم!
برچسب:
نویسنده: نگار حبیبی